تبليغاتX
وبلاگ yasser 19 saale

وبلاگ yasser 19 saale

فدای تنهاترین کسی که در شب تنهاییم برای تنها بودنم تنها گریست

سلام به همگی  خوبید ....ایشالا خوب باشین ...منم بد نیستم...بازم میام سر میزنم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 آبان1389ساعت   توسط ياس 19 ساله  | 

شما چشمتون دوس دارین مواظبش باشین

سلام به همه 

بعد ۹ماه اومدم یه چیزی بنویسم اونم دلم تنگه بد جوری

دیگه اون یاسر قبلی نیستم/چون میخواستم ادامه تحصیل بدم ۳ماه پیش رفتم سربازی .

کاش نمی رفتم کاش......خلاصه رفتم آموزشی سربازی افتادم کرج ۴۴روز از سربازی رفته بود روز ۲ شهریور /۱۳رمضان/صبح ساعت ۸ تو پادگان که میخواستیم واسه رژه آماده بشیم یکی از بچه ها اومد کنارم خواست سرنیزه تفنگش که ژ۳ بود دربیاره که وقتی درآورد اشتباهی خورد تو چشم راست من چشمم ترکید بعدش منو بردن بیمارستان فوق تخصصی چشم فارابی تهران ۱۱ روز بستری بودم اونجا چندتا عمل کردم ولی دیگه ......الان یه چشمم نمیبینه به همین راحتی  ..........خودمم هنوز باورم نشده

 دعا کنین تخلیه نشه/از اونایی که تو این مدت دلداریم دادن خیلی ممنونم.توران خانوم.مشاورم مهسا خانوم.اوین جان.خانوم امیدی یا خرمی.دوستام پدرام وفرهاد وخانواده عزیزم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مهر1389ساعت   توسط ياس 19 ساله  | 

پدر نابینا



پدر نابینا


پدر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود.اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت.یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره.خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه؟

به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فورا از اونجا دور شدم.
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت  هووو! بابای تو فقط یک چشم داره!!!
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم.کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد…
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا
میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟اون هیچ جوابی نداد....
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت.دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم.سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم.اونجا ازدواج کردم ، واسه
خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی…
از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم.تا اینکه یه روز پدرم اومد به دیدن من.اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو.وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر!سرش داد زدم :(( چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!گم شو از اینجا! همین حالا!))

اون به آرامی جواب داد: (( اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم )) و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛البته فقط از روی کنجکاوی.همسایه ها گفتن که اون مرده ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم.اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن.
((ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم.وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم! آخه میدونی … وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی.به عنوان یک پدر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم!بنابراین چشم خودم رو دادم به تو.

برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه.

با همه عشق و علاقه من به تو... ))

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مهر1389ساعت   توسط ياس 19 ساله  | 

بچه های جوانشیر کرمانشاه

سلام به همه دوستای گلم

داداش میلاد

داداش پدرام

داداش فرهاد

داداش وحید

داداش علی

داداش مسلم

دوستتون دارم بچه های جوانشیر کرمانشاه


+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت   توسط ياس 19 ساله  | 

یه داستان که به گریم انداخت /بخونین خوشکله...

هيچکس جوابي نداد همه ي کلاس يکباره ساکت شد همه به هم ديگه نگاه مي کردند ناگهان نجی يکي از بچه هاي کلاس آروم سرشو انداخت پايين در حالي که اشک تو چشاش جمع شده بود.

نجی 3 روز بود با کسي حرف نزده بود بغل دستيش نيوشا موضوع رو ازش پرسيد .بغض نجی ترکيد و شروع کرد به گريه کردن معلم اونو ديد و... گفت:

نجی جان تو جواب بده دخترم عشق چيه؟ لنا با چشماي قرمز پف کرده و با صداي گرفته گفت:

عشق؟ دوباره يه نيشخند زدو گفت:عشق... ببينم خانوم معلم شما تابحال کسي رو ديدي که بهت بگه عشق چيه؟

 معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولي الان دارم از تو مي پرسم نجی گفت:بچه ها بذاريد يه داستاني رو از عشق براتون تعريف کنم تا عشق رو درک کنيد نه معني شفاهي شو حفظ کنيد و ادامه داد:

من شخصي  {یاس}رو دوست داشتم و دارم از وقتي که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتي که نفهميدم از من متنفره بجز اون شخص ديگه اي رو توي دلم راه ندم براي يه دختر بچه خيلي سخته که به يه چنين عهدي عمل کنه.

 گريه هاي شبانه و دور از چشم بقيه به طوريکه بالشم خيس مي شد اما دوسش داشتم بيشتر از هر چيز و هر کسي حاضر بودم هر کاري براش بکنم هر کاري...

 من تا مدتي پيش نمي دونستم که اونم منو دوست داره ولي يه مدت پيش فهميدم اون حتي قبل ازينکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزاي قشنگي بود smsبازي هاي شبانه صحبت هاي يواشکي ما باهم خيلي خوب بوديم عاشق هم ديگه بوديم از ته قلب همديگرو دوست داشتيم و هر کاري براي هم مي کرديم.

 من چند بار دستشو گرفتم يعني یاس دست منو گرفت خيلي گرم بودن عشق يعني توي سردترين هوا با گرمي وجود يکي گرم بشي عشق يعني حاضر باشي همه چيزتو به خاطرش از دست بدي عشق يعني از هر چيزو هر کسي به خاطرش بگذري اون زمان خانواده هاي ما زياد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که ديگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت.

 پدرم ازين موضوع خيلي ناراحت شد فکر نمي کرد توي اين مدت بين ما يه چنين احساسي پديد بياد ولي اومده بود پدرم مي خواست عشق منو بزنه ولي من طاقت نداشتم نمي تونستم ببينم پدرم عشق منو مي زنه رفتم جلوي دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش مي کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت نجی نه من نمي تونم بذارم که بجاي من تورو بزنه من با يه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ...

 و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق يعني حاضر باشي هر سختي رو بخاطر راحتيش تحمل کني.بعد از اين موضوع عشق من رفت ما بهم قول داده بوديم که کسي رو توي زندگيمون راه نديم اون رفت و از ا ون به بعد هيچکس ازش خبري نداشت اون فقط يه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود:

 نجی عزيز هميشه دوست داشتم و دارم من تا آخرين ثانيه ي عمر به عهدم وفا مي کنم منتظرت مي مونم شايد ما توي اين دنيا بهم نرسيم ولي بدون عاشقا تو اون دنيا بهم مي رسن پس من زودتر مي رمو اونجا منتظرت مي مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش دوستدار تو (یاس)

نجی که صورتش از اشک خيس بود نگاهي به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان مي کنم جوابم واضح بود معلم هم که به شدت گريه مي کرد گفت:آره دخترم مي توني بشيني نجی به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گريه مي کردن

 ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر نجی اومدن دنبال نجی براي مراسم ختم يکي از بستگانش بلند شد و گفت: چه کسي ؟

 ناظم جواب داد: نمي دونم يه پسر جوان دستهاي نجی شروع کرد به لرزيدن پاهاش ديگه توان ايستادن نداشت ناگهان روي زمين افتادو ديگه هم بلند نشد

 آره دخترک قصه ي ما رفته بود رفته بود پيش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توي اون دنيا بهم رسيدن..نجی هميشه اين شعرو تکرار مي کرد:

 خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسي باش که خواهان تو باشد

 خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسي باش که پايان تو باشد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 دی1388ساعت   توسط ياس 19 ساله  | 

سلام به همه خوبید ؟فقط اومدم بگم وقت ندارم پست بزارم

+ نوشته شده در  جمعه 18 دی1388ساعت   توسط ياس 19 ساله  | 

دلم تنگ است..............

دلم براي کسي تنگ است

که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند

 

 دلم براي کسي تنگ است

 که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند

 

 دلم براي کسي تنگ است. . 

 ميخواهم آرام سر بر سينه ات بگذارم

 

 ميخواهم صداي طپش قلبت مرا به خوابي آرام و رويائي فرو برد

با نگاهت در سکوتي لغزان غوطه ور شوم

 

 ولي اگر چنين شود و قلب کوچک تو کلبه من شود ......

اري

دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت   توسط ياس 19 ساله  | 

خیال........

به يه نقطه زل مي زنم رو  ديوار سفيد، رو ديواری که با نگاه کردن بهش

تابلو هایی از با هم بودنمون رو روش مي کشم تو خيالم فکر مي کنم، سوت مي زنم،

بعضی وقت ها هم فکر مي کنم که دارم سوت مي زنم، 

بعضی وقت ها هم سوت مي زنم که فکر نکنم اما،

اما يک دفعه که سوت زدنم تموم ميشه باز غرق خيال مي شم، غرق آرزوها،

غرق رويا، غرق آرزوی وصال


بی اختيار لبخند مي زنم، آخه رو ديوار تابلو با هم بودنمون رو مي کشم،

خوشحال ميشم، مي بينم با هميم،

باورم ميشه که الآن کنارتم يه لحظه يک دفعه تابلو محو ميشه،

مي بينم همش خيال بوده، مي بينم هنوز کنارت نيستم،

مي بينم هنوز نمي تونم دستای گرمت رو حس کنم


اونوقت يک دفعه، بی اختيار، نمي دونم چی ميشه يک دفعه دهنم شور ميشه


تعجّب مي کنم، ميگم نکنه اشتباهی به جای خيال تو دريا غرق شده باشم


اما، اما بعدش حس مي کنم گونه هام هم خيس شدن


ميگم نکنه ديوونه شدم؟


اما، اما بعدش می فهمم که چشمام هم خيس شدن


تازه مي فهمم تو دريا غرق نشدم و تو اشکام غرق شدم


اشک هايی که به خاطر فراق بدون اختيار جاری شدن و حتی اجازه هم نگرفتن از من ...


 
+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت   توسط ياس 19 ساله  | 

اینم عکس خودم تقدیم به الهه جونم.....

+ نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت   توسط ياس 19 ساله  | 

فردا قراره  برم سفر میرم اهواز و بوشهر چند روزی نیستم /الانم ساعت ۱:۵۶ خیلی دلم گرفتس نمیدونم چیکار کنم......

+ نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت   توسط ياس 19 ساله  | 

                      غصه نخور مسافر 

                                        غصه نخور مسافر اينجا ما هم غريبيم

                                                 از ديدن نور ماه يه عمره بي نصيبيم

                                                           فرقي نداره بي تو بهار مون با پاييز

                                                                نمي بيني كه شعرام همه شدن غم انگيز

                                                                     غصه نخور مسافر اونجا هوا كه بد نيست

                                                              اينجا ولي آسمون باريدنم بلد نيست

                                                   غصه نخور مسافر فداي قلب تنگت

                                        فداي برق ناز اون چشماي قشنگت

                              غصه نخور مسافر تلخه هواي دوري

                   من كه خودم مي دونم كه تو چقدر صبوري

                             غصه نخور مسافر بازم مي آي به زودي

                                      ما رو بگو چه كرديم از وقتي تو نبودي

                                              غصه نخور مسافر غصه اثر نداره

                                                     ز دل تو مي دونم هيچ كس خبر نداره

                                                              غصه نخور مسافر رفتيم تو ماه اسفند

                                                                     بهار تو بر مي گردي چيزي نمنونده بخند 

                                                               غصه نخور مسافر تولد دوباره

                                                        غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره

                                              غصه نخور مسافر غصه كار گلا نيس

                                        سفر يه امتحانه به جون تو بلا نيس

                               غصه نخور مسافر تو خود آسموني
+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت   توسط ياس 19 ساله  | 

روزي ميرسد كه .......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت   توسط ياس 19 ساله  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت   توسط ياس 19 ساله  | 

عشق به نجی


         

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت   توسط ياس 19 ساله  | 

دنیا خیلی بی معرفته..............بدون شرح...............

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت   توسط ياس 19 ساله  | 

من دلم صافه هنوز مثل آینه

خیلی وقته رفتی ولی این آینه هنوز همون آینست

این صافی دل ما داره کدر میشه

این آینه از وقتی رفتی دلش شده خونه گردو غبارا

گردو غبارا میان رو آینه دلم

اگه بودی این دل هیچ وقت روی گردو غبار و نمیدید

بیا که دیگه زنگ زده این آینه

تار عنکبوتاش فقط به دست خودت پاک میشن

آینه ها همیشه حقیقت و میگن

آینه دل من هنوز میگه بر میگردی

بیا که همون یه عکستم از بس اشکام روش ریخت دیگه تار شده

یادته یه عروسک بزرگ برات خریدم           کجاست اون عر

سکه؟


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت   توسط ياس 19 ساله  | 

اینم مجید جونم..................

شاید خیلی چیزا میخواستی

اما،منم هیچ چی نداشتم پات بریزم اینقدر بغضم رو پنهون کردم از تو،

ازون روزی که تو رفتی مریضم
قدیما یادمه میرفتی جایی،همیشه یه خداحافظ میگفتی

 چقدر آسون شدم باهات غریبه،بازم پشت سرم چیزی شنفتی الان داغی نمی فهمی چی میگم مدیونی اگه یادم بیفتی                                                                             

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت   توسط ياس 19 ساله  | 

يه پنجره با يه قفس يه حنجره بي هم نفس

 سهم من از بودن تو يه خاطرست همين و بس

 تو اين مثلث غريب ستاره ها رو خط زدم دارم به اخر ميرسماز اونور شهر اومدم

 يه شب كه مثل مرثيه خيمه زده رو باورم مي خوام تو اين سكوت تلخ صدات و از ياد ببرم

 بزار كه كوله بارم و رو شونه ي شب بزارم

 بايد كه از اين جا برم فرصت موندن ندارم

 داغ ترانه تو نگام شوق رسيدن تو تنم

 تو حجم سرد اين قفس منتظر پر زدنم

 من از تبار غربتم از ارزوهاي محال قصه ي ما تموم شده با يه علامت سوال

 بزار كه كوله بارم و رو شونه ي شب بزارم بايد كه از اينجا برم فرصت موندن ندارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت   توسط ياس 19 ساله  | 

سلام همه خوبید الان ساعت ۷:۱۱ صبحه امشب یه لحظه هم نخوابیدم رفتم سحری خوردم و نمازمو خوندم الانم اهنگ مجید خراطها رو گوش میکنم خیلی دوسش دارم  آرومم میکنه /نماز روزتون قبول
+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت   توسط ياس 19 ساله  | 

 

 

عشق يعني با تو خواندن از جنون
        عشق يعني سوختنها از درون
                  عشق يعني سوختن تا ساختن
                            عشق يعني عقل و دين را باختن
                                         عشق يعني دل تراشيدن ز گل
                                                    عشق يعني گم شدن در باغ دل
                                                           عشق يعني تو ملامت کن مرا
                                                    عشق يعني مي ستايم من تو را
                                         عشق يعني در پي تو در به در
                               عشق يعني يک بيابان درد سر
                     عشق يعني با تو آغاز سفر
           عشق يعني قلبي آماج خطر
عشق يعني تو بران از خود مرا
          عشق يعني باز مي خوانم تو را
                  عشق يعني بگذري از آبرو
                           عشق يعني کلبه هاي آرزو
                                   عشق يعني با تو گشتن هم کلام
                                             عشق يعني انتظار يک سلام
                                                     عشق يعني دستهايي رو به دوست
                                        عشق يعني مرگ در راهت نکوست
                               عشق يعني شاخه اي گل در سبد
                      عشق يعني دل سپردن تا ابد
           عشق يعني سروهاي سربلند

عشق يعني خارها هم گل کنند
     عشق يعني تو بسوزاني مرا
              عشق يعني سايه بانم من تو را
                      عشق يعني بشکني قلب مرا
                            عشق يعني مي پرستم من تو را
                                  عشق يعني آن نخستين حرفها
                                          عشق يعني در ميان برفها
                                                عشق يعني ياد آن روز نخست
                                                       عشق يعني هر چه در آن ياد توست
                                                 عشق يعني تک درختي در کوير
                                         عشق يعني عاشقاني سر به زير
                                 عشق يعني بگذري از هفت خان
                       عشق يعني آرش و تير و کمان
  .

تقدیم به نجی جونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت   توسط ياس 19 ساله  | 

 

 

 

 

 

اینجوریم داره.........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت   توسط ياس 19 ساله  | 

بوسه اسم است٬

چون عمومی است...

بوسه فعل است٬

چون هم لازم است هم متعدی...

بوسه حرف تعجب است٬

چون اگر ناگهانی باشد طرف مقابل را مات و مبهوت میکند...

بوسه ضمیر است٬

چون از قیدِ انسان خارج نیست...

بوسه حرف ربط است٬

چون ۲ نفرو به هم متصل میکنه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت   توسط ياس 19 ساله  | 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت: می‌آید، من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی‌ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه‌ای از درخت دنیا نشست.

 فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

 "با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست". گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی‌هایم بود و سرپناه بی کسی‌ام.

 تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می‌خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

 خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی‌ام بر خاستی.

 اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه‌هایش ملکوت خدا را پر کرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت   توسط ياس 19 ساله  | 

ياسر/خودم

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت   توسط ياس 19 ساله  | 

سلام ماه دوست داشتنيم شروع شد ماهي كه خيلي دوسش دارم از خدا ميخوام تو اين ماه بميرم{الان .......}خلاصه ماه رمضان مبارك روز اولو گرفتم الانم واسه سحري بيدار  شدم ميخوام  به اميد خدا همشو بگيرم{الان ........ اميدوار شده}

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت   توسط ياس 19 ساله  | 

به خاطر دلم شده یه شب بیا به خوابم

برای لحظه ای شده بیا بمون كنارم

نكنه یه روز بری سفر بری یه روزی بی خبر

دلم میگیره نازنین بیا من و با خود ببر

هر چی بخوای همون میشم برات

میمونم همیشه اگه بگی دوسم داری

هر چی بخوای همون میشه

به خاطر تو از خودم از همه دنیا میگذرم

دنیا چیه به خاطرت از دل و جونم میگذرم

هر چی كه عشقه با نگام نثار چشمات میكنم

گلای دنیا رو همه نثار دستات میكنم

هر چی بخوای همون میشم برات

میمونم همیشه اگه بگی دوسم داری

هر چی بخوای همون میشه

ستاره های آسمون كمه بریزن رو سرت

عطر یه دنیا گل سرخ میگیرم از عطر تنت

خورشید و ماه و میگیرم از آسمون اون چشات

دنیا رو آتیش میزنم با هرم داغ نفسات

هر چی بخوای همون میشم برات

میمونم همیشه اگه بگی دوسم داری

هر چی بخوای همون میشه

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت   توسط ياس 19 ساله  | 

وقتی که دست زندگی سنگین

                           و شب بی ترانه است

زمانی برای عشق و اعتماد خواهد بود

       و چقدر دست زندگی سبک خواهد شد

                                 و شب چه سان پرترانه

                  وقتی کسی بر همه چیز عاشق است

                                                       و اعتماد می ورزد.....شنیا ..

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت   توسط ياس 19 ساله  | 

اينم  خودم
+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت   توسط ياس 19 ساله  | 

اي الهه ناز با من بمان كه بي تو دنيا بي رنگه برام

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت   توسط ياس 19 ساله  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت   توسط ياس 19 ساله  |